تبليغاتX
هنر هفتم

film2000

ملی

film2000

http://film2000.blogfa.com

هنر هفتم

هنر هفتم

هنر هفتم

خوش آمدی که از عطر نفست وبلاگمان جانی گرفت هر آنچه که جویا شوی

هنر هفتم

اختصاصی از سینمای ما
استودیوی یونیورسال اجازه نمی‌داد با تارانتینو ارتباط برقرار کنیم / کوئنتین تارانتینو و براد پیت به خبرنگار «سینمای ما» گفتند: دوست داریم بیاییم ایران...
و بالاخره گپ و گفت شیدا شیرازی از سایت «سینمای ما» با کوئنتین تارانتینو: تو چشای من نیگا کن شیدا!

خبرنگار اختصاصی سینمای ما - شیدا شیرازی - کن: هشتمين روز جشنواره کن پر حرارت‌ترين و جنجالی‌ترين روز جشنواره بود. نام براد پيت و آنجلينا جولی به تنهايی کافی است بود که خيل عظيمی از جمعيت را به خيابان بکشاند، چه برسد به اينکه علت حضورشان فيلم کونتين تارانتينو باشد.
«پست فطرت‌های ضایع»روز چهارشنبه بيست ماه می فيلم بالاخره برای اولين بار در جهان اکران شد. و من اين شانس را داشتم که جز 500 نفری باشم که اين فيلم را برای اولين بار ديدند. فيلم برای خبرنگاران که قشر آسيب‌پذير جامعه هستند ساعت 8 صبح اکران شد!
تصور ديدن فيلمی از تارانتينو که کم کم در هر پلانش چهار تا سطل خون می‌پاشند، ساعت هشت صبح کمی نگران کننده بود برايم.
فيلم خوب بود. بهتر از خوب بود. خود تارانتينو بود که به همه اصولش وفادارانه فيلم ساخته بود.
طنز فيلم به شدت به طنز قصه‌های عاميانه نزديک است. فيلم با صحنه‌ای بسيار جدی شروع مي‌شود و اوج جديد ديالوگ‌های معروف پر از طنز تارانتينو شوکه‌ات مي‌کند. فيلم بسيار جدی و بسيار تخيلی و گاهی بسيار خنده‌دار و مفرح است. فيلم در چند ژانر مختلف ساخته شده است و در همه صحنه‌ها تارانتينو حضوری چشم‌گير دارد. هيچ چيز به حال خودش رها نشده است و همه چيز حساب شده پيش مي‌رود. اين فيلم عظيم که درش حداقل به سه زبان مختلف حرف زده مي‌شود و بازيگرانش آلمانی، فرانسوی و آمريکايی هستند، پروژه بسيار بزرگی است که تارانتينو به خوبی از عهده انجام دادنش بر امده است، فيلم را بايد ديد و حدقل دو بار ديد تا بتوان به جرات درباره‌اش قضاوت کرد ( هيچکدام هم ساعت هشت صبح نباشد، پيشنهاد ميکنم از 7 شب به بعد!) سينمای تارانتينو در اين فيلم چند وجهی است. از هر طرف که به فيلم نگاه کنی از لحاظ ديالوگ‌ها ، تکنيک ساخت، انتخاب بازيگر و کارگردانی فيلمی بی‌نقص است که شما را به دوباره ديدنش دعوت مي‌کند.

بازی براد پيت عالی است و بسيار درخشان. اما از ديد من زيباترين بازی را کريستوفر والتز، بازيگر آلمانی در نقش کلنل لاندا ارايه داده است. او با تسلط به دو زبان آلمانی و انگليسی ماهرانه در نقش خود ظاهر مي‌شود. او بازيگری تارانتينويی است که هم زمان می‌تواند شقاوت و سنگدلی و طنز و دلبری را منتقل کند.

من که از چندی قبل تقاضايم را برای مصاحبه با عوامل فيلم اعلام کرده بودم، تا به حال جوابی نگرفته بودم و به در بسته خورده بودم. پيگيریم مرا به اينجا رسانيد که مشکل نام «ايران» است. که کمپانی يونيورسال تمايلی به خبربگاران ايرانی ندارد. با شنيدن اين حرف بسيار بر آشفته شدم و با خودم گفتم که شيدا شيرازی و کافه نشين امير قادری و يک سينمای‌مايی واقعی نيستم، اگر که من اين موضوع را با شخص تارانتينو مطرح نکنم. دامنه تحريم‌ها به يونيورسال هم رسیده بود!

بعد از فيلم با علم به اين که کنفرانس خبری شلوغ خواهد شد به سرعت به طرف سالن دويدم و با خيل عظيم خبرنگارانی مواجه شدم که پشت درهای بسته بودند. تا به حال در هيچ فستيوالی اين همه خبرنگار را يک جا پشت درهای يک کنفرانس خبری نديده بودم. به هر ترفندی بود خودم را جلو انداختم و تقريبا از زير دست وپا وارد شدم.

کنفرانس شروع شد و خبرنگاران سوالات‌شان را پرسيدند ونوبت من که شد، وقت تمام شد!! به همين سادگی !
من هم دوباره خودم را از زير دست و پا جلو انداختم و به کوينتين تارانتينو رساندم و با صدايی که خودم تا به حال از خودم سراغ نداشتم داد زدم:

- کوئنتين. من شیدا شیرازی هستم از ایران. چرا من به عنوان يک ايرانی نمی تونم با تو مصاحبه کنم؟

[اطرافيان که توجهشان جلب شده بود کمی ساکت شدند و عکاسان تيک تيک عکس می‌انداختند.]
تارانتينو جواب داد: من مسول مصاحبه ها نيستم، کس ديگه تنظيم ميکنه.

شيدا: به من گفتن که نميشه. اينجا بيا 1 دقيقه وقتت رو به من بده.
کونتين : ok. برو بريم!

اين رو که گفت تازه فهميدم اي دل غافل من دارم جلوی 500 تا خبرنگار بزرگ سينمای جهان و دوربين‌های روشن با تارانتينو مصاحبه مي‌کنم، اولين سوالی که به ذهنم رسيد اين بود:

- من 12 سالم بود که قصه‌های عامه پسند را ايران ديدم. 15 سالم بود که با دوستام گروه هواداران تارانتينو را راه انداختيم. می‌دونستی که در ايران تو رو به اين گستردگی مي‌شناسند و اين همه هوادار داری؟

کوئنتين : آره آره ميدونم. باهاشون در ارتباطم سينمای ايران را دنبال مي‌کنم. فيلم خوب زياد ديدم اين چند وقته از بچه‌های ايران. خيلی خوبن خيلی خوب. همه بچه‌های ايران رو دوست دارم. ميخواستم بيام تهران. ولی می‌دونی که يک محدوديت‌هايی باعث شد نيام. دعوتم کرده بودن به فسيوال فيلم ايران. خيلی دلم مي‌خواست بيام. ولی می‌دونی که هميشه اونطوری که تو مي‌خوای نمی‌شه.

شيدا: کونتين هيچ پيغامی برای جوونای ايرانی که اينقدر با سينمای تو حال ميکنند نداری؟؟

کونتين : چرا چرا! بهشون بگو برای همشون بهترين‌ها را آرزو دارم. آرزو دارم بيام ايران. از نزديک لمس کنمشون.

شيدا: پيغامی نداری برای سينما گرهای ايرانی ؟
کونتين : اسمت چی بود؟

شيدا : شيدا...
کونتين : شيدا ! شيدا نگاه کن به چشمهای من. ميری به همشون ميگی، دوستتون دارم. بگو سينمای ايران رو دنبال مي‌کنم. دارن کارهای خيلی خوبی انجام ميدن. بگو همين طور ادامه بدن.

اينجا بود که توجه براد پيت که آنجا بود به گفتگوی ما جلب شد . ازش پرسيدم:
تو چی براد؟ برای برو بچه های ايرانی چيزی نداری بگی؟
براد : چيز زيادی که نه . فقط دوست دارم بيام ايران و ببينم . خيلی زياد دوست دارم.

برای دوست دارانت چی؟
براد:دوستشون دارم ، خيلی
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:10 AM توسط ملی |
مصاحبه نشریه ایران دخت با سید شهاب الدین حسینی
آرش نصیری:  پسر خوب خانواده حسینی،خیلی زود عاشق شد و ازدواج کرد،از طریق تئاتر دانشجویی با تعدادی جوان بازیگر طنز،یک گروه تشکیل دادند اما او آنقدر طناز نبود که در آن سبک و سیاق دوام بیارد و آنقدر خوب و درست حرف می زد که در همان گروه گوینده شود و خیلی زود هم به رادیو و بعد برنامه <<اکسیژن>> تلویزیون راه پیدا کند و آن وقت بینندگان یک جوان خوش سیمای خوش سر و زبان پر انرژی دیدند که انگار آن جا هم برای تمام انرژی اش پاسخی پیدا نکرده است.اجرا را رها کرد و<<پلیس جوان>> شد و بعد در <<تب سرد>> بیشتر گل کرد و بعدتر در <<واکنش پنجم>> نشان داد <<بازیگری>> را هدف گرفته است.پله های بعدی را هم به سرعت طی کرد و سال 87 شد سال رویایی اش،تازه نمایش سریال<<مدار صفر درجه>> تمام شده بود که در پر سر و صداترین تئاتر سال،کرگدن بازی کرد و نقش اول مرد بهترین فیلم سال<<درباره الی>> شد که برای کارگردانش اصغر فرهادی جایزه بهترین کارگردانی جشنواره برلین را به ارمغان آورد و در <<سوپراستار>> خانم تهمینه میلانی سوپراستار شد و در شبی که برنامه ای ضبط شده از او،از تلویزیون پخش می شد که دوباره مجری اش شده بود،سیمرغ جشنواره روی شانه اش نشست.جوان تشنه ای که خیلی زود شده بود مرد خانه،مسیر رو به رشد بازیگری و مرد خانه بودن را همزمان پیمود بدون آنکه خود را به هر دلیل در مسیر غیر از آنچه در نظر گرفته بود بغلتد.

حالا سر همان برنامه ای که او را دوباره در جایگاه مجری نشانده است،رو به روی یک پیر عرصه بازیگری نشسته است،برنامه تمام می شود و همراه پیشکسوتش از لوکیشن برنامه بیرون می آید تا در را برایش باز کند و بعد از 2 ساعت از نیمه شب گذشته،رو به روی ما بنشیند و گفت و گوی ما شکل بگیرد

¤¤¤¤  اتفاق جالبی در حوزه کاری شما افتاد.با اجرا در برنامه اکسیژن تلویزیون مطرح شدید و کم کم به سراغ بازیگری رفتید و پیشرفت قابل ملاحظه ای داشتید و نقش <<سوپراستار>> را بازی کردید و به خاطرش برنده سیمرغ بهترین بازیگر جشنواره شدید در حالی که همان شب،تلویزیون داشت برنامه <<آبی شو>> را پخش می کرد که مجری اش بودید.یعنی با مجری گری پرانتز کار حرفه ای شما باز شد و حالا پرانتز بسته با مجری بودن و البته سیمرغ.

زمانی که محقق شد من خدمت دوستانم در برنامه <<آبی شو>> باشم،اصلاً نمی دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد.این تعهدی بود که از قبل داشتم و باید انجام می شد.بله،من شروع فعالیت کاری ام را مرهون حضور در اجرای آن برنامه تلویزیونی هستم هرچند قاعدتاً از این به بعد بیشتر به مقوله بازیگری خواهم پرداخت تا بتوانم مسیرم را بهتر ادامه بدهم.برای اینکه اجرا را قطعاً کمرنگ تر خواهیم داشت.این اتفاق که شما می گویید تصادفی بود.

 ****  ولی قبول کنید که تصادف عجیبی است.شما جزو بازیگرانی هستید که کارشان فکر شده است و متعهدانه به کارتان نگاه می کنید و جالب است که وقتی خیلی مورد توجه بودید و مهمترین جایزه سینمایی ایران را می گرفتید همان شب آن برنامه از شما داشت پخش می شد.

به نظر من وقتی جایزه ای مثل سیمرغ اتفاق می افتد،یعنی یک مقطعی است که باید ایستاد و به گذشته نگاه کرد و مروری داشت بر اینکه به قول معروف <<ز کجا آمده ام،آمدنم بهر چه بود>>. برای این موضوع من می توانستم در خانه بنشینم و به آن فکر کنم ولی آلان در قالب یک برنامه تلویزیونی و در گفت و گو با همکارانم،پیشکسوتان و کسانی که با تجربه تر از من هستند داریم مرور می کنیم و در این گفت و گو و مرور خیلی چیزها برایم یادآوری می شود.تازه یادم می آمد که چه جوری این مسیر را آمده ام و چه جوری باید ادامه اش بدهم.دارم به تعاریفی دست پیدا می کنم که می تواند کمکم کند.به هر حال خدا را شکر.من از روند کاری ام که تا حالا برایم پیش آمده راضی بودم.شما لطف دارید و می گویید هوشمندانه کار کردم.سعی می کنم هوشمندانه ادامه بدهم.

 ****برای <<از کجا آمده ام>> هم مشکل نداشتید.به هر حال شما از اجرا آمدید.

(خنده) اجرا هم بخشی بود از آمدن ما.بخش دیگرش از تئاترهای دانشجویی و کلاس های استاد سمندریان آغاز شد.اجرای من در تلویزیون،آمدن من به سیاق حرفه ای بود.

**** گفتید که قراردادتان را برای اجرای اخیر،قبل از گرفتن<<سیمرغ>> بسته بودید.یعنی اگر این اتفاق قبل از آن می افتاد،اجرا نمی کردید؟

نه.قرار داد نمی بستم.

****  چرا؟ شما به هر حال بازیگر مطرحی شده بودی.سیمرغ می گرفتی یا نمی گرفتی چه چیزی را عوض می کرد؟

از الان به بعد حساسیتم یک مقدار اضافه می شود و کارهایم طبیعتاً باید استراتژیک تر باشد.اگر بعد از سیمرغ بود و به من پیشنهاد می شد که بیایم یک برنامه تلویزیونی را اجرا کنم قطعاً این کار را نمی کردم.اما اتفاق سیمرغ در دل این برنامه اتفاق افتاد و من آن را از قبل پذیرفته بودم و متعهد بودم به آن.

 

**** اگر این دو گونه جلو دوربین قرار گرفتن،یعنی اجرا و بازیگری را با هم مقایسه کنیم،دو طرف این قضیه هستند که با هم فرق های اساسی دارند.شما در اجرا به دوربین نگاه می کنید در حالی که در بازیگری باید نهایت سعی خود را بکنید که نگاهتان به دوربین نیفتد.در اجرا باید خیلی رسمی و شیک باشید در حالی که در بازیگری باید همان طوری باشید که نقش به آن احتیاج دارد.تصور من این بود که شما در روند رسیدتان به این جایگاه در بازیگری تلاش زیادی کردید تا از آن حالت در اجرا فاصله بگیرید.وقتی دوباره به آن بر می گردید به این روند لطمه نمی زند؟

بله.ممکن است یک مقدار غیر اصولی به نظر آید و طبیعتاً هم باید این طور نباشد.ولی من روند کاری متفاوتی داشتم و به هر حال به بخشی از گذشته کاری خودم مدیون و مرهونم.تا قبل از این اتفاق خجسته و فرخنده ای که برایم افتاد،همه چیز می توانست جنبه امتحان کردن داشته باشد،الان البته خیلی زیاد تغییر نکرده اما جا برای انتخاب سخت تر شده.از الان باید تکلیف روشن تری به کار خودم ادامه بدهم و قطعاً هم این کار را خواهم کرد.

****آیا این را نقطه عطفی در کارتان می دانید یا اینکه در قبال کسانی که به شما جایزه دادند احساس مسئولیت می کنید؟

به هر حال هر مسئولیتی که به آدم داده می شود،آدم باید سعی کند که خوب انجامش بدهد.من تا الان هم تلاشم این بوده که بتوانم مسئولیت هایم را به خوبی انجام بدهم.شاید نتوانم احساسی که دارم و دلایلی را که برای کارهایم دارم را توضیح بدهم.به درست یا غلط بودن آن هم کاری ندارم.یک دوره ای بود که دلم می خواست این کار را انجام بدهم،شرایطی مهیا شد که این کار را بکنم،دینی بود که باید ادا می شد و بعد از اینکه تمام شود قطعاً تصمیم دیگری خواهم گرفت.

**** یک نکته خاص دیگر هم در مورد شما وجود دارد.شما خیلی زود ازدواج کرده بودید و حتی همان موقع که در سن بیست و چند سالگی مجری آیتم های طنز یا برنامه های جوانانه تلویزیون بودید مجبور بودید که به این قضیه حرفه ای نگاه  کنید.بعد از آنکه بازیگر شدید هم همین طور چون بر خلاف خیلی هایی که در این کار با فراغ بال بیشتر فقط به دنبال موفقیت هستند،مسئولیت یک خانواده را داشتید و بنابراین حتماً باید کار می کردید.با این حال اینطور نبود که هر کاری را که به شما پیشنهاد می شود بپذیرد.انگار عزمت را بر چیزی جزم کرده بودی؟

من به این کار به شکل بلند مدت فکر می کردم.دلم نمی خواست که به خاطر پول خیلی کارها را بکنم.این روند یک روند آهسته و پیوسته است و شتاب و عجله بر نمی دارد.من فکر می کنم برای رسیدن  به بلوغ بازیگری هنوز حداقل ده سال راه دارم و اگر عمری داشته باشم حداقل 10 سال کار کنم.الان 35سال دارم و شاید در45 سالگی آن اتفاق برایم بیفتد. شاید. 

**** این سن و سال را به خاطر روندی که در روند ستاره شدن بازیگران مرد در سینمای ما می افتد می گویید؟ به هر حال اگر بخواهیم چند بازیگر برجسته را در سینمای ما مثال بزنیم که از نسل قبل از شما هستند،مرحوم خسرو شکیبایی،پرویز پرستویی و رضا کیانیان هستند که همه آن ها در حدود 45_40 سالگی ستاره شدند.این را به خاطر این مسئله می گویید یا اینکه فکر می کنید این روند همیشه همین است؟

اگر شما سعی کنید یک زندگی نرمال را طی کنید،در هر دهه ای از زندگی شما اتفاقات جالبی برای شما می افتد و نگاه شما به زندگی دچار تغییر و تحولاتی می شود.برای یک مرد این بلوغ در زندگیش از 40 سالگی به بعد اتفاق می افتد و شاید بتوان گفت که نظر و دیدگاهش آن موقع نسبت به زندگی و جهان اطرافش و معانی زندگی و اهدافی که برایش مهم است بلوغ پیدا می کند.آن موقع است که یک مرد آماده پذیرش مسوولیت های سخت تر می شود.به نظر آنچه که تاکنون بوده،مقدماتی بوده برای دوره ای که البته ممکن است هیچ وقت پیش نیاید ولی اگر پیش آمد سعی می کنم از آن درست استفاده کنم.

****اکثر بازیگرانی که توانستند این روند را طی کنند چهره های خوبی داشتند اما معمولاً به صورت مطلق زیبا نبودند.حتی ال پاچینو و رابرت دنیرو هم جزو بازیگرانی خیلی زیبا محسوب نمی شدند.در ایران هم معمولاً آنطور بوده و به آن سه بزرگواری که عرض کردم می توانیم بازیگران نسل های قبل نسل های قبل تر را هم اضافه کنیم و مثلاً عزت الله انتظامی را مثال بزنیم که چهره هایی خوب ولی معمولی داشتند.

به نظرم مهمتر از خوشگل بودن یا نبودن اهمیت دارد.کسانی که نام بردید آدم های دلنشینی هستند روح اگر زیبا باشد،جسم زیبا در چهره هم تآثیر خودش را نشان می دهد.در بازیگرانی که نام بردید چیزی به نام <<آن>> وجود دارد.چیزی به اسم لحظه <<لحظه تآثیر گذاری>>.چهره زیبا و جذاب داشتن نه اینکه اهمیت نداشته باشد،اما درصد بالایی را به خودش اختصاص نمی دهد.

****اینها را گفتم که به این برسم که اگر چهره یک بازیگر در جوانی خیلی خیلی زیبا باشد شاید آن چهره مانع آن شود که به پختگی بعد از 40 سالگی برسد.این نوع از بازیگر ها معمولاً نمی توانند آن روند رو به رو رشد یادگیری را ادامه بدهند.معمولاً یا می روند به سمت کلیشه یا یک جور سینمای تجاری و بنابراین رشدشان متوقف می شود.قبول دارید؟

در واقع این بستگی به استفاده خود آدم دارد.اگر درست از آن استفاده نکند،همان چهره زیبا مانعش می شود.ولی اگر احساس کند که این امتیاز ویژه ای است که او از آن برخوردار است اما تمام ماجرا نیست قضیه فرق می کند.کما اینکه این امتیاز ویژه ممکن است وجود نداشته باشد ولی یک بازیگر بتواند جزو محبوب ترین بازیگران زمان خودش باشد.اگر این امتیاز وجود دارد باید به زیور هنر آراسته شود تا محصول،یک محصول قابل توجه و دوست داشتنی باشد.

**** البته چون این مثال را زدم سوء تفاهم نشود شما از هردوی این امکانات برخوردارید.

اگر این طور باشد خدا را شکر می کنم.یک جمله زیبا هست که می گوید:<<آنچه هستی هدیه خداوند است به تو و آنچه می شوی هدیه توست به خداوند>>.خداوند این لطف را کرد که من اینطوری هستم و سعی هم می کنم که بهتر باشم.  

****وقتی داشتی رشته<<روانشناسی>> دانشگاه تهران رها می کردید به چه فکر می کردید؟

می خواستم بروم کانادا و آنجا زندگی کنم.

****چه شد که نشد؟

هم شرایط آن قدر که به نظر می رسید آسان نبود و بعدش از همه مهمتر اینکه انگیزه رفتن را از دست دادم چون در خلال سربازی عاشق شدم و ازدواج کردم.

****یعنی بازیگری و کارهای هنری باعث آن نشد؟

نه.بعداً کار تئاتر دانشجویی می کردم که ازدواج کردم.

****بعد که بازیگری را پی گرفتید،سریال های <<پلیس جوان>> و <<تب سرد>> را بازی کردید و فیلم<<رخساره>>.در <<تب سرد>> خوب مطرح شدید اما اولین بارقه های یک بازیگر که در آینده قرار است بازیگر مطرحی شود و سیمرغ بگیرد در <<واکنش پنجم>> خانم تهمینه میلانی نمود پیدا کرد.این را قبول دارید یا اینکه فکر خودتان قبل تر از آن را مد نظر دارید؟

باید ببینم که منظورمان از نمود چیست.سریال هایی مثل پلیس جوان و تب سرد هم نمود خودش را داشت و حتی در مراسم جشن شبکه 3 از پلیس جوان تقدیر شد.البته من این شانسرا پیدا کردم که با خانم تهمینه میلانی کار کنم و کار خوبشان در جشنواره دیده شود و کار کوچکی هم که من کرده بودم هم به چشم آید.اینکه آن نقطه،نقطه آغازین بلوغ کاری من یا آینده دار بودن یا نبودن من باشد خیلی مشخص نیست.وارد شدن به این حرفه کار آسانی است اما ماندن و درست ادامه دادن خیلی سخت است.

**** برای درست ادامه دادن چه برنامه ای دارید؟ خیلی از بازیگرانی که چهره های خوبی دارند و مطرح می شوند برایشان سخت است که چهره های شان بشکند.اما کسانی که واقعاً بازیگری را مد نظر دارند و می خواهند به این کار خیلی عمیق تر نگاه کنند دوست دارند نقش هایی رابازی کنند که حتی چهره شان و زیبایی شان دیده نشود و آدم های طبقات پایین اجتماع را بازی کنند...

رول باید بازیگر را صدا کند.رولی که در فیلمنامه نوشته می شود خودش به آدم می گوید که مرا بازی کن یا بازی نکن.بعضی وقت ها رول آنقدر جذاب است که آدم حاضر است حتی حاضر است برود و چهره اش را بشکند،موهایش را بتراشد،گریم متفاوت داشته باشد .بچه های جوان بازیگر خیلی از این کار ها کرده اند.می گویند:<<بسی کند و کاوید و کوشش نمود/از آن سنگ خارا رهی بر گشود>> چاره ای نیست،ما باید برویم به راه خودمان ادامه بدهیم و قله ها را فتح کنیم.باید کارمان را انجام بدهیم.ما بازیگریم و باید کارمان را انجام بدهیم.البته سلایق مختلف است.کسی هست که دوست دارد همیشه خوب و جذاب دیده شود،او هم دارد به مخاطب خودش احترام می گذارد و دوست ندارد مخاطبانش خاطره دیگری از او در ذهن شان داشته باشند.

****شما این نگاه را ندارید؟

نه.من اینطور فکر نمی کنم.

 

**** برای اینکه تنوعی در نقش هایی که بازی می کنید ایجاد شود آیا خودتان هم تلاش می کنید یا اینکه صبر می کنید تا نقشی به شما پیشنهاد شود؟

هردو.سعی می کنم در کارهایی که می پذیرم تفاوت هایی  و لو کم وجود داشته باشد.

**** اجازه بدهید کمی هم به خود شما بپردازیم.شما در بین ستاره های سینمای ما کمی خاص هستید چون کمتر بازیگر مطرح جوان سینما را می شناسیم که اکثراً در مجامع عمومی با کت و شلوار حضور داشته باشد و خیلی رسمی باشد.

لباس های اسپرت را هم دوست دارم و می پوشم و فکر می کنم جذاب است ولی به هر حال به نظرم جایی  که لازم است آدم شکیل به نظربیاید،باید شکیل باشد.قرار نیست ما با رفتارمان چیزی را به کسی بقبولانیم و نشان بدهیم.ما باید زندگی کنیم.من مثلاً پیرو هیچ مدی نیستم و هیچ وقت هم نبودم.شما اگر از من از چهارتا برند معروف لباس،ادکلن و این چیزها را بپرسید،نمی دانم اما سعی می کنم تمیز و آراسته لباس بپوشم و البته دلم می خواهد متناسب با شرایط سن و سالم دیده شوم.خوش پوشی را به شیک پوشی ترجیح می دهم.به نظرم آدم باید طوری بچرخد و دیده شود که برای دیگران لااقل آزاردهنده نباشد.هرچه آدم از خودش به بیرون انتقال می دهد از درون است.بیشتر باید توجه را به درون متوجه کرد چون باعث می شود بیرون زیبا دیده شود.در صورتی که درون مان پر و پیمان نیست،خدای نا کرده تهی باشد،هرچقدر هم بیرون مان زیبا باشد تآثیر گذار نخواهیم بود.می گویند:<<تا مرد سخن نگفته باشد/عیب و هنرش نهفته باشد>>.من اگر گران ترین های دنیا را هم به تنم بپوشانم،یک جمله که حرف بزنم مشخص می شود من کی هستم و به چی فکر می کنم.من ترجیح می دهم برایم در درون اتفاقات خوبی بیفتد.

****در این سال های کار حرفه ای بازیگری،با هنرمندان بزرگی همکار بودید.در رسیدن به این سلوک چه کسانی روی شما تآثیر گذار بودند؟

خیلی ها.کسانی که عاشق کارشان بودند و بی ادعا کار کردند کسانی که اهل شلوغ کاری ها و خودنمایی ها و حاشیه های پر سر و صدا نبودند و نیستند.در سکوت می آیند و در سکوت می روند.حد و حریم خودشان و دیگران را می شناسند و کاملاَ رعایت می کنند و بعد که پای عمل می رسد شما می بینید که این آدم متواضع،ساکت که تو راحت می توانی با بروی و گپ بزنی چه بازیگر قدرتمندی است.او به راحتی تبدیل می شود به هنرمندی که تو را به حیرت وادار می کند.من با آدم های زیادی از این دست افتخار همکاری داشتم ولی اگر بخواهم 2 نفر را به عنوان نمونه مثال بزنم یکی آقای جمشید هاشم پور است.من از سلوک آقای هاشم پور در اوقاتی که در خدمتشان بودم خیلی بهره گرفتم و همچنین قدرت،توانایی و تواضع آقای مهدی هاشمی در طول مدتی که در تئاتر کرگدن با ایشان کار کردم.آدم هایی را دیدم که مصداق واقعی <<درخت هرچه پر بارتر سر به زیرتر است>> بودند،اینها برایم الگو شدند.

****یک نکته،امشب وقتی بعد از برنامه آقای داوود رشیدی می خواستند بروند تحت تآثیر قرار گرفتم که اصرار کردی که تا دم ماشین با ایشان بروی و در را برایش باز کنی.

مگرغیرازاین باید باشد؟!

 **** بعضی وقت ها غیر از این هست.

متآسفم اگر هست.

**** سال ۸۷ در روند کاری شما سال خیلی خاصی بود.اما بعد از مدت ها تئاتر بازی کردید آن هم یک تئاتر بزرگ و در بالاترین سطح با فرهاد آئیش و مهدی هاشمی بعدش هم در دو فیلم بازی کردید که به خاطر یکی جایزه گرفتی و از دومی هم تقدیر شد ...

بله.برای <<به خاطرالی>> مورد تقدیر قرار گرفتم.همین جا باید به اصغر فرهادی تبریک بگویم.چقدر خوشحال شدم وقتی این موفقیت مهم را بدست آورد و جایزه کارگردانی جشنواره برلین را بدست آورد.اصغر فرهادی در 2 جشنواره،یکی تهران و یکی برلین جایزه اول کارگردانی را گرفت و این نشان می دهد وقتی یک آدم از بن و پایه درست است،همه جا این را اذعان می کنند،چه در مملکت خودش چه در بیرون از آن.مقبولیت خودش را پیدا می کند.من خیلی خوشحالم که هم سن هستم با اصغر فرهادی و یک آدم هم نسل خودم را می بینم که اینقدر باهوش و موفق است.این به من انرژی می دهد.

**** درباره الی هم فیلم خاصی است و روند تحول شخصیت هم در مورد کاراکترها و هم تماشاگر قابل حس است.خودتان این را حس می کردید.

بله.اگر بخواهیم در مورد آن صحبت کنیم فکر می کنم از بحث خودمان خارج می شویم.

****داشتیم درمورد آدم هایی که روی شما تآثیر داشتند صحبت می کردیم که رسیدیم به <<درباره الی>>.

من خصلت هایی را در آدم های بزرگ دیدم که بر اساس تواضع و احترام به جهان بوده.این آدم ها،آدم های محترمی بودند که به جهان اطرافشان احترام می گذاشتند.احترام به انسان ها و فراموش نکردن مسوولیت شان باعث می شود که هنرشان روی دیگران تآثیرگذار باشد.

 

****گفتید که الآن شرایط برای شما تغییر کرده.در این شرایط آیا به کاری که در زمینه موسیقی و با گروه هفت انجام می دادید هم بازنگری می کنید؟

قطعاً.موسیقی برای من یک تفریح و تفنن است.من اگر موسیقی خوب  گوش نکنم انگار در زندگی ام یک چیز را گم کرده ام.از موسیقی خوب شنیدن  ایده می گیرم،به فکر واداشته می شوم و دنیای جذابی پیش روی من باز می شود.می خواستم این عرصه را امتحان کنم و با تفنن وارد آن شوم.در آینده هم ممکن است یک وقتی دلم بگیرد و بروم یکی از شعرهای خوب یکی از دوستانم را بگیرم و روی آن ترانه ای کار کنم ولی این به معنای گام برداشتن حرفه ای نیست.یک تفریح و تفنن است که من از آن انرژی می گیرم،بستگی به این دارد در آینده چه پیش آید.

****موسیقی مورد علاقه شما چه نوع موسیقی است؟

موسیقی خوب.موسیقی ای که از وجود الهی آهنگسازش نشأت گرفته باشد فرق هم نمی کند که مال چه کشوری باشد.موسیقی که نشأت گرفته از شکوه انسانی است و جایگاه انسان را در جهان تعیین می کند.موسیقی ای که آدم را به افکار خوب و تواضع در برابر خالق اش وادار کند.

****   برای این تعاریف کلی مصداق عینی هم دارید؟

مثل موسیقی فیلم شجاع دل که من خیلی خیلی عاشق آن هستم.

****یک بازیگر در سینمای محدود ما یکسری نقش به او پیشنهاد می شود و یکسری نقش هم در آرزوهایش دارد.کدام نقش هست که دوست داشتید بازی کنید؟

فیلم<<پرواز بر فراز آشیانه فاخته>> را دیدید؟

****  بله.

<<جک نیکلسون>> آن نقش را تمام و کمال و به زیبایی کامل بازی کرده و جایی برای کسی نگذاشته ولی آرزو داشتم که ای کاش من می توانستم آن را بازی کنم.

**** در یکی از مصاحبه های تان گفتید که <<اگر تغییر نکنی باختی.>>

جهان جهان تغییر است.ما کوچک و ناتوان به دنیا می آییم،سوار خط سیر جهان می شویم،با آن رشد می کنیم و بزرگ می شویم.این تغییرات ادامه دارد و همه اش در جهت تعالی است.اگر من 10 سال دیگر نگاه کنم و ببینم که نسبت به امروزم تغییری نکردم به نظرم چیز جذابی نیست.من باید تغییر کرده باشم.البته تغییرات مثبت،امیدوارم شرایط طوری نباشد که من تغییر منفی کرده باشم.

****برای سال بعدتان چه تغییری را مد نظر دارید؟

من رهرو هستم.دلم می خواهد آهسته و پیوسته به حرکتم ادامه بدهم.به هیچ عنوان از جهان اطرافم طلبکار نیستم.هر آنچه که تاکنون برایم اتفاق افتاده موهبت بوده و من در قبالش به جهان آفرینش بدهکارم و باید سعی کنم سهم خودم را ادا کنم.سعی می کنم در همین جهت گام بردارم.لااقل سعی خودم را می کنم ولی اگر نشد شاید کاهلی و بدشانسی من باشد.متصور هم نمی شوم که در آینده می خواهم اینطور یا آنطور شود.اینها اهدافی است که آدم در ذهن خودش می پروراند و با آن ها زندگی می کند.بهتربن دعایی که از بزرگترها شنیدم این است که خداوند آخر و عاقبتت را به خیر کند.واقعاً دلم می خواهد که خدا آخر و عاقبت ما را به خیر کند.هیچ چیز دیگری از این دنیا مراد نیست به جز رستگاری.

خلاصه گفت و گو 

  به نظر من وقتی جایزه ای مثل سیمرغ اتفاق می افتد،یعنی یک مقطعی است که باید ایستاد و به گذشته نگاه کرد و مروری داشت بر اینکه به قول معروف <<ز کجا آمده ام،آمدنم بهر چه بود>>.

 

  اگر بعد از سیمرغ بود و به من پیشنهاد می شد که بیایم یک برنامه تلویزیونی را اجرا کنم قطعاً این کار را نمی کردم.

 

  من فکر می کنم برای رسیدن  به بلوغ بازیگری هنوز حداقل ده سال راه دارم و اگر عمری داشته باشم حداقل 10 سال کار کنم.الان 35سال دارم و شاید در45 سالگی آن اتفاق برایم بیفتد. شاید. 

      ***با آرزوی موفقیت های روز افزون برای شهاب حسینی و پسر کوچولوشون امیر علی*** 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:18 AM توسط ملی |
كتايون رياحي كه دوباره ستاره سريال يوسف پيامبر شد در یک گفتگوی مفصل با وحید سعیدی
اولین گفتگویی که در این وبلاگ میبینید از مجله زندگی ایرانیه امیرحسین مدرس بروی این صفحه آورده شده و دست من هم شکسته شده از بس که زیاد بود

با اجازه مدیر مسئول جان

انسان در مجاورت طبيعت از آرامش و تعادل بيشتري برخوردار است. گرچه به اجبار با تكنولوژي و زندگي شهري خو گرفته، اما آرامش و تعادلش در گرو ارتباط با «مادر هستي» طبيعت است.
من هم از اين قاعده مستثني نيستم و طبيعت زيباي جنوب، امروز نزديكترين معاشر زندگي من است هر روز برايم ارمغاني تازه دارد.
بيش از اين زندگي در شمال، در يك ده زيبا به نام «بنفشه‌ده» در منطقه كلاردشت را تجربه كردم. در طول يك روز مه، ابر، باران و آفتاب را مي‌شد ديد و گاه همزمان يك مجموعه زيبا و متضاد را. يك روز در حين آشپزي به باغچه كوچكم، در امتداد به چشم‌اندازي زيبا و بي‌همتا از دشت نظير منتهي مي‌شد، نگاه مي‌كردم، آفتاب درخشاني مي‌تابيد. اين منظره زيبا را چاشني آشپزي‌ام مي‌كردم. پسرم از اتاقش صدايم زد، وقتي پيشش رفتم روي زمين دراز كشيده بود و نقاشي مي‌كشيد، از پنجره اتاقش جرياني از مه داخل مي‌شد. حيرت‌انگيز است در فاصله كمتر از بيست متر، يك پنجره آفتاب و يك پنجره مه!با اين حال و با همه زيبايي‌هاي طبيعت شمال، زندگي در جنوب با روحيه من سازگارتر است، البته سرمايي بودن من هم در علاقه‌مندي‌ام به طبيعت گرم جنوب بي‌تاثير نيست.

*تفريح ساحلي


يكي از مسائل آزاردهنده در زندگي شهري، زباله‌سازي است.يك خريد ساده و معمولي با انبوهي از كيسه‌هاي نايلوني همراه است. گاهي اوقات فكر مي‌كنم به اين ترتيب كره زمين زير اين كيسه نايلون‌ها غرق مي‌شود.
در طبيعت زباله‌ها هم مصارف گوناگوني دارند. باقي‌مانده ميوه و سبزيجات خوراك گاو و گوسفند و ديگر احشام مي‌شوند: زباله‌هاي گوشتي باقيمانده غذا به سگ‌ها و گربه‌ها و... مي‌رسند و چيزهاي قابل اشتعال داخل شومينه مي‌روند و به سوخت تبديل مي‌شوند. به اين ترتيب در شمال، زباله‌هاي من در طول يك هفته محدود به چند قوطي كنسرو و يا شيشه مي‌شد.
اينجا وقتي براي پياده‌روي به ساحل مي‌روم، هميشه دو كيسه همراه دارم، يكي براي جمع كردن گوش‌ماهي‌هاي زيبا، مثل جواهر روي زمين ريخته و ديگر براي زباله‌هاي زشت كه به‌جا مانده از آدم‌هاي بي‌توجه است.


*ورود به بازار كار از 16 سالگي


از 16 سالگي كار مي‌كردم و هم زمان درس مي‌خواندم. در آن زمان كار برايم يك نياز ماجراجويانه بود، تا 20سالگي كارهاي متفاوتي را تجربه كردم: به شكل افتخاري در انجمن حمايت از معلولين، در يك توليدي لباس نوزاد، معلمي حق‌التدريسي در آموزش و پرورش، دوره كمك‌هاي اوليه در حلال احمر (البته قصدم اين بود كه براي كمك به جبهه بروم ولي در استخر مدرسه‌اي كه تدريس مي‌كردم به عنوان امدادگر استخدام شدم!) .... و نوشتن كه يار هميشگي‌ام بود.

*قصه نويسي براي كودكان

به جز يادداشت‌ها و قصه‌هايي كه براي خودم مي‌نوشتم، قصه‌نويسي براي كودكان را دوست داشتم. اين قصه‌ها بصورت نوار كاست و كتاب به دست كودكان مي‌رسيد. از آن جمله مجموعه‌ قصه‌هاي «ضرب‌المثل‌هاي پدربزرگ» بود كه توسط مرحوم مقبلي و گروهش اجرا مي‌شد. همين سري قصه‌ها باعث شد كه كتاب امثال‌الحكم دهخدا را دوره كنم. براي مطالعه اين كتاب ارزشمند به كتابخانه ملي مي‌رفتم و ساعت‌ها مي‌نوشتم و مي‌خواندم و يادداشت‌ها برمي‌داشتم. امروز خوشحالم كه اين كتاب را در كتابفروشي‌ها مي‌بينم و دعا مي‌كنم كه خواننده هم داشته باشد.

*خبرنگاري شغلي كه آن رادوست داشتم

خبرنگاري را دوست داشتم. نوشتن، پويايي و ماجراجويي همزمان برايم رويايي بود. براي ورود به دانشگاه علوم ارتباطات تلاش كردم، اما مصادف با انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه‌ها شد. كنكور هنر دارم و در دانشگاه اصفهان قبول شدم. در آن زمان پسرم بدنيا آمد و من مي‌بايست در دانشگاه زندگي واحدهاي تجربه زيباي مادري را پاس مي‌كردم.
پورياي نوزاد با نظارت دو مادربزرگ مهربان رشد مي‌كرد و من، پسرم و پدر جوانش هر سه با هم بزرگ مي‌شديم و هر يك مرحله‌اي از زندگي را پشت سر مي‌گذاشتيم.

*ازفيلمنامه نويسي تا بازيگري

با انتشاراتي كه آن زمان هم كاري مي‌كردم، موجبات آشنايي من با شاعران، نويسندگان، محققان و فيلمنامه‌نويسان معاصر را فراهم آورد و علاوه بر مواجه با ادبيات روز ايران و ترجمه خيل عظيم ادبياتي كه پيش از آن ترجمه آثارشان ممكن نبود، با هنر فيلم‌نامه‌نويسي آشنا شدم.از اين پس علاوه بر قصه كودكان، فيلمنامه‌هايم را هم به ارشاد مي‌بردم كه البته تصويب نمي‌شد!
اگرچه فيلمنامه‌هايم به جز يك فيلم كوتاه به نام «قصه جنگ» ساخته نشد، اما مرا وارد مرحله‌ جديدي از زندگي كرد و بازيگري را برايم به ارمغان آورد.

*استاد بزرگي به نام بازيگري

بازيگري استاد بزرگي است، اگر اينگونه معنايش كني.نوع نگاه خيلي تعيين‌كننده است. هميشه به دنبال يادگيري بودم. پس معلمي، نوشتن، سينما، بازيگري و... هر يك مي‌تواند استادي باشد براي شاگرد يا راهبري باشد براي رهرو. كاري كه در تمام زندگي انجام داده و مي‌دهم، حفظ و حراست از همين نگاه جستجوگر بوده و هيچ‌گاه بي‌پاسخ نمانده. بالا و پايين، نيش و نوش بسيار داشته. اما بي‌ترديد درست و بي‌نقص هدايتم كرد.

*وسوسه شهرت

يكي از جالب‌ترين چالش‌هايي كه تجربه كردم، مبارزه با وسوسه شهرت بود. مسير كسب شهرت، تعريف شده و معلوم است، نيازي به توضيح نيست.اما مسير مبارزه با وسوسه شهرت پيچيده است؛ اگر فرد همزمان بخواهد در بازار كار هم حضور داشته باشد، به هر حال براي رسيدن به شهرت هم بايد انرژي زيادي صرف كرد، من تصميم گرفتم اين انرژي را صرف خود بازيگري كنم تا حواشي آن. البته كه خلاف جهت رود شناكردن دشوار است، اما به ورزيدگي و رسيدن به سرچشمه مي‌ارزد.
نگاهي به سابقه كاري و مطبوعاتي‌ام، نشان مي‌دهد كه ترجيح دادم آهسته و پيوسته روم.

*جذابيت هاي بازيگري

هنوز هم جذابيت‌هاي بازيگري برايم وجود دارد. از هر نقشي كه ايفا مي‌كنم، سهمي جدي و بزرگ از آن را براي خودم برمي‌دارم.آن شخصيت را به خوبي شناسايي مي‌كنم تا به واسطه آن با بخش ناشناخته وجود خودم آشنا شوم. بخش ناشناخته‌اي كه، پس از شناسايي بايد آن را از طريق فيزيكيم، خودم و كاراكتري كه بازي مي‌كنم براي مخاطب به نمايش گذاشته شود.

*بازيگري در دهه پنجم زندگي

گيشه سينما با سينماي گيشه، بازيگران را زيبا و جوان مي‌خواهد. اما در انديشه من هر انساني در هر سن و مقامي مي‌تواند نقش اول زندگي خودش باشد. بنابراين بازيگري از نظر من سن و سال نمي‌شناسد، مادامي كه از لحظه تولد رشد مي‌كنيم و بزرگ مي‌شويم و اگر شانس با ما يار باشد، آنقدر بزرگ شديم كه به ما بگويند پير.

*پسرم،پوريا

در خانواده پدري پوريا پسرم، موسيقي از نسلي به نسل ديگر منتقل شده. پدرش، عموها، پسرعمو و همگي يا به شكل جدي و حرفه‌اي موسيقيدان هستند يا موسيقي بخشي از زندگي‌شان است. وقتي پوريا تصميم گرفت كه رشته موسيقي را دنبال كند به او گفتم: اگر به تصميمش ايمان داشته باشد، مي‌تواند روي حمايت من و حمايت همه هستي حساب كند. شكرخدا، اينطور شد.

*سفر به ارمنستان

سفرش از امنستان شروع شد. تصميم گرفتيم براي تحصيل به كنسرواتوار موسيقي ايروان برود كه يكي از مراكز مهم موسيقي در جهان است. براي سفر بايد آماده مي‌شد. من هم مي‌بايست آماده مي‌شدم. دلتنگي را چه كنم؟ دور شدن از يكتا فرزند دشوار است ولي مهر مادري يعني پي دل بودن يا پا روي دل گذاشتن؟! همزمان پسرم را براي سفر آماده مي‌كردم، خودم را براي دل كندن.
برخي از اطرافيان معتقد بودند، پوريا براي سفر و زندگي مستقل آماده نيست و پيشنهاد مي‌كردند كه او ابتدا سربازي را تجربه كند تا آزموده و آماده شود.

*سربازي پوريا

پوريا چون كفيل من بود از سربازي معاف شد و من معتقد بودم اين سفر برايش حكم سربازي را خواهد داشت حتي سخت‌تر از آن يادگرفتن خط و زبان ارمني، كنار آمدن با سرماي استخوان‌سوز ايروان، تنهايي و زندگي كاملا مستقل در كشوري تازه استقلال‌يافته و به لحاظ اقتصادي فقير كه در طول ساعت‌ها روز آب و برق و گاز قطع مي‌شد و با بحران كار هم روبه‌رو بود. هرچند كه مخارج تحصيل پوريا به عهده من بود اما او دوست داشت در حين تحصيل كار كند تا به من فشار نيايد.
با كوله‌باري پر از عشق و ايمان راهي شديم و خدا به زيبايي همراهي‌مان كرد مثل هميشه.
5 ماه در ارمنستان كنارش بودم و زماني از او جدا شدم كه كاملا مستقل بود و از من خواست كه به ايران برگردم. به دنبال دوستي بايد بود كه هميشگي باشد! اين جمله‌ايست كه مادرم هميشه مي‌گويد.
در دهه 40 -50 زندگي، مثل بقيه دهه‌ها آدم شرايط ويژه‌اي را تجربه مي‌كند. در اين زمان بچه‌ها، بزرگتر شده‌اند و هر يك به سوي زندگي خودشان مي‌روند. از طرفي پدر و مادرها آنقدر بزرگ شده‌اند كه به مقام پيري نائلند و ديگر از سلامت كافي برخوردار نيستند و ما به عنوان انسان‌هايي خوش‌شانس اين فرصت را پيدا مي‌كنيم كه بتوانيم در خدمت بزرگترهامون باشيم به جبران كودكي‌مان در گذشته، تكامل در حال و آمادگي براي رسيدن به مرحله پيري در آينده.

*پدرو مادرم


وقتي 4 ماه پيش پدرم در سن 85 سالگي، آرام و باوقار مثل هميشه راهي آخرين سفرش شد، مدتي بود كه من و ديگر اعضاي خانواده دريافته بوديم كه بايد دم را غنيمت شمرد و از هر لحظه كمال استفاده را برد. مادر هم كه مريض احوال بود مرتبا با پدر قول و قرار مي‌‌گذاشتند كه كسي براي رفتن از ديگري سبقت نگيرد و با هم راهي شوند. ولي گويا اينها وراي قول و قرارهاي زميني است. مي‌ديدم كه پدر تقريبا نمي‌بيند، نمي‌شنود و به سختي بعضي چيزها را به ياد مي‌آورد. گاه به گوشه‌اي پناه مي‌بردم و گريه مي‌كردم نه فقط براي پدر بلكه براي آنچه ممكن است در انتظار من نيز باشد. وقتي در اثر ذات‌الريه، بعد از 48 ساعت علي‌رغم باور همه ايشان از كما بازگشتند، به نظر مي‌رسيد، از دريچه‌اي به منظري نگريسته بودند كه ديگر تمايلي براي ماندن نداشتند. تسليم و خسته خود را به بستر بيماري سپرده بودند. فكر كردم اميد و انگيزه هميشه هستي‌بخش است. پس پدر را با ويلچر به جزيره آوردم و ده روز بعد با او كنار ساحل جاودانه زيباي خليج فارس قدم مي‌زديم.
آن شخصيت را به خوبي شناسايي مي‌كنم تا به واسطه آن با بخش ناشناخته وجود خودم آشنا شوم. بخش ناشناخته‌اي كه پس از شناسايي بايد آن را از طريق خودم و كاراكتري كه بازي مي‌كنم براي مخاطب به نمايش گذاشته شود.
مي‌شوي و ممكن است به واسطه آن خيلي چيزهاي ارزشمند را از دست بدهي.

E.آشپزي

*آشپزي مي‌كنيد؟
يكي از كارهايي كه از ميان كارهاي خانه دوست دارم، آشپزي است.

*حالا آشپز خوبي هستيد يا خير؟
بله، به نظر من آشپزي يكي از بهترين كارهاست و به معناي مطلق يك هنر است.

*به شكل ژنتيكي آشپز هستيد؟
بامزه است كه علم ژنتيك در همه چيز وارد شده حتي آشپزي. مادرم آشپز خيلي خوبي است و من هم اصول اوليه آشپزي را از او ياد گرفتم، اما از آنجاييكه به اين كار علاقه داشتم، بقيه آن را به شكل تجربي ياد گرفتم.

*چه ميزان از وقتتان را به آشپزي اختصاص مي‌دهيد؟
زماني كه به آشپزي اختصاص مي‌دهم براي من زماني مفيد محسوب مي‌شود و سعي مي‌كنم از اين زمان مفيد هم نهايت استفاده هم ببرم، يعني در كمترين زمان غذاي مورد نظرم را درست مي‌كنم.

*اين سرعت بالا به معناي تخصص شما در امر آشپزي است.
نه، براي اينكه من وقتي گرسنه مي‌شوم يادم مي‌افتاد كه بايد غذا درست كنم.

*اين غذايي كه با چنين سرعتي پخته مي‌شود، خوب هم از كار درمي‌آيد؟
آدم وقتي با لذت و با حال خوب غذا بپزد، قطعا غذايش خوشمزه مي‌شود.

*پس آشپزي شما ارتباط مستقيم با روحيه‌تان دارد؛ يعني اگر حالتان خوب نباشد، غذايتان هم خوب از كار درنمي‌آيد؟
دقيقا، خاطرم هست زماني كه تازه از پوريا خداحافظي كرده بودم و به ايران بازگشته بودم، دائم فكرم پيش او بود و با خودم مي‌گفتم الان «پوريا» چه مي‌خورد. در آن روزها غذاهايي كه مي‌پختم افتضاح مي‌شد. وقتي هم ماحصل كارم را مي‌ديدم، شوكه مي‌شدم و مي‌گفتم، واقعا اين دستپخت من است.

*حالا در پخت چه غذاهايي تخصص داريد؟
آش و سوپ

*آش و سوپ چند نوع است در پخت كدام يك تخصص داريد؟
چون خودم آش و سوپ خيلي دوست دارم، همه نوع آن را مي‌پزم، اما از ميان آنها آش رشته، آش مورد علاقه من است.

*غذاي ابداعي هم درست مي‌كنيد؟
در شرايطي كه موارد موردنظر يك غذا را در اختيار نداشته باشم و شرايط خريد و مهيا كردن آن وسايل برايم مهيا نباشد، سعي مي‌كنم از موادي كه در دسترسم هست، غذايي درست كنم در واقع با مديريت مواد، غذاي خوشمزه‌اي را دست و پا مي‌كنم.

*حالا در اين ميان چه غذايي را ابداع كرديد كه فرمول آن در ذهنتان بماند و بعدها تبديل به يكي از غذاهاي اصلي شود.؟
ماكاروني كلم.

*يعني از كلم در مايه ماكاراني استفاده مي‌كنيد؟
برگه‌هاي كلم را به شكل رشته‌هاي ماكاروني برش مي‌دهم وآن را با رشته ماكارانيپخته آبكش مي كنم بعد به آن مايه ماكاراني را اضافه مي‌كنم، كه ماحصل آن يك غذاي بسيار خوشمزه و لذيذ است.

*در تهيه سالاد و دسر هم تخصص داريد؟
بله من يك سالاد مخصوص خودم را دارم كه سس آن خيلي در بين اقوام و آشنايان معروف است.

*تركيبش چيست؟
سس سالم و سبكي است كه از روغن زيتون، آبليموي تازه و سس سويا درست مي‌شود.

*دوست داريد يك روزي صاحب رستوران شويد؟
شايد

*سلامت غذا
قديمي‌ها يكسري قواعد در آشپزي داشتند كه اينها كم‌كم در حال از بين رفتن هستند. مثلا حتما مي‌بايست كنار چلوكباب، سماق استفاده مي‌كردند؛ چون سماق اوره گوشت را كاهش مي‌دهد و چربي خون از بين مي‌رود؛ اما همه اينها به خاطر غذاهاي فست‌فود و نوع آشپزي فرنگي در حال فراموشي است و گوشت و فرآورده‌هاي گوشتي جايگزين همه غذاها شده است البته من سعي مي‌كنم در برنامه غذايي‌ام به اين مهم توجه كنم. چون هنر آشپزي فقط اين نيست كه مواد را با هم تركيب كنيم تا غذاي خوشمزه‌اي به واسطه آن درست شود. بلكه بيش از اين بايد به سلامت غذا اهميت بدهيم.


* كارتون
از بچگي به كارتون علاقه‌مند بودم و هنوزم كه هنوز است از ديدن آن لذت مي‌برم. «فليپس و كت» و «تام و جري» البته همان نسخه اوليه و سياه و سفيدش از كارتون‌هاي محبوب دوران كودكي‌ام بودند. البته در همان دوران به واسط كتاب‌هاي كميك استريپ «بت‌من» و «سوپرمن» كه برادر بزرگم داشت با اين شخصيت‌ها آشنا شدم و بعدها كه كارتون‌شان پخش شد، آنها را مي‌ديدم و دنبال مي‌كردم. بعدها زماني كه «پوريا» بچه بود، همراه او تمام فيلم‌ها و كارتون‌هايي كه مي‌ديد، مي‌ديدم. «حنا دختري در مزرعه» و «بارباپاپا»، «پينوكيو» و «پت پستچي» جزو كارتون‌هاي مورد علاقه من در آن دوران بود. الان هم يكي از سرگرمي‌هايم تماشاي كارتون است. از آخرين كارهايي كه ديدم هم مي‌توانم به «پانداي كونگ‌ فوكار» و «وال‌- اي» اشاره كنم.

*گياه
به گياه و نگهداري آن خيلي علاقه دارم و وقتي قرار است از گياهي نگهداري كنم، سعي مي‌كنم راجع به آن مطالعه كنم تا درباره نوع نگهداري و رفتارهايي كه بايد نسبت به آن داشته باشم اطلاعات لازم را به دست بياورم. من در اينجا و جلوي خانه مان باغچه‌اي دارم كه در آن سبزيجات معطري را كه در ايران وجود ندارند، پرورش مي‌دهم. بذر اين سبزيجات را از خارج برايم مي‌آورند البته علاوه بر اين من يكسري گياهان «بن‌سالي» هم دارم. «بن‌سالي» در واقع يك نوع روش پرورش گياه به شيوه چيني‌هاست. در اين روش درختاني مثل درخت سيب و... را در حد و اندازه‌هاي خيلي كوچكي پرورش مي‌دهند تا بتوان آنها را در خانه و گلدان‌هاي كوچك نگه داشت. الان مدتي است كه دنبال ياد گرفتن اين روش هستم. اما نگهداري من از گياهان به اينجا خلاصه نمي‌شود؛ چرا كه در تهران هم از گياهان متنوعي نگهداري مي‌كنم. يك «افرا»ي دورگه دارم كه بخشي از آن قرمز است و بخش ديگرش سبز، كه آن را خيلي دوست دارم. علاوه بر آن يك «ليندا» دارم كه قدش حدود 4 متر است. من با همه گياهانم دوست هستم و با آنها حرف مي‌زنم.

*ورزش
الان مدتي است كه به شكل حرفه‌اي ورزش نمي‌كنم؛ اما قبل از آن ورزش‌هايي مثل شنا، دوچرخه‌سواري و دو ميداني را انجام مي‌دادم. از ميان اين ورزش‌ها به شنا خيلي علاقه‌مند م و چراكه «آب» را خيلي دوست دارم؛ چون به عقيده من «آب» بسيار مقدس است. الان ورزش را به شكل كامل كنار نگذاشته‌ام. هر روز صبح حدود 10 تا 20 دقيقه ورزشي را انجام مي‌دهم كه شامل 5 حركت است. اين ورزش برگرفته از يكسري حركت‌هاي يوگاست كه با يك حركت چرخشي مثل رقص سما شروع مي‌شود. من معمولا اين حركات را در زمان طلوع و غروب خورشيد انجام مي‌دهم.

*طلا و جواهر و ساعت
خانم‌ها به طور ذاتي به طلا و جواهر علاقه‌مند هستند، من هم از اين قاعده مستثني نيستم. البته در ميان زيورآلات انگشتر را خيلي دوست دارم و برايم اهميت ندارد كه حتما طلا باشد يا برليان، فقط كافي است جذبم كند. بعد از آن به ساعت خيلي علاقه‌مند هستم. از ميان برندهاي ساعت هم طراحي هاي برند بياژه و هري وينستن را ترجيح مي دهم

*دانشگاه
زماني خيلي غصه مي‌خوردم كه چرا نتوانستم به دانشگاه بروم، چون درس‌خواندن را خيلي دوست داشتم؛ اما بعدها خيلي زود متوجه شدم كه دانشگاه اصلي همين زندگي است؛‌يعني اگر ما شاگردان خوبي باشيم، در همين زندگي بايد شاگرد اول باشيم و واحدهايمان را خوب پاس كنيم. اينكه من توانسته‌ام واحدهايم را به خوبي پاس كنم را بايد از آن بالا سري پرسيد.

*سفر
شعارم در زندگي اين است كه به سفر نبايد نه گفت و براي اين كار هم برنامه دارم. البته من به واسطه شغلم سفرهاي بسياري به نقاط مختلف كشور داشته‌ام و به همين واسطه هم برخي از اماكن تاريخي كه در شرايط عادي امكان بازديد از آنها وجود ندارد، را ديده‌ام. مثلا زماني كه سركار ملاصدرا بوديم در كاروانسرايي كار مي‌كرديم كه متعلق به دوره شاه‌عباس بود، كه معماري بسيار اصيل و فوق‌العاده‌اي داشت و يا در كاشان براي فيلمبرداري به خانه‌اي رفتيم كه جزو آثار باستاني بود. در نائين هم در مسجد اين شهر كار مي‌كرديم. مسجد بسيار عجيبي بود كه عمر آن به 700 يا 800 سال پيش برمي‌گشت.اما گذشته از سفرهاي داخلي، مسافرت به كشورهاي ديگر هم در برنامه‌‌ام قرار دارد. لبنان و ارمنستان كشورهايي هستند كه بيش از همه كشورها به آن علاقه‌مند هستم، اين دو كشور براي من مثل كشور دومم مي‌مانند. هيچ‌وقت در آنجا احساس غربت نمي‌كنم.

بازم بگم که زندگی ایرانی مجله بسیار مفیدیه .حتما بخوانش

منبع : زندگي ايراني

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 3:35 AM توسط ملی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا